حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

ویروس آنفولانزا

سلام به پسر یکی یکدونه ی خونه ی ما الهی که همیشه تنت سالم باشه؛این روزها همش خبر از ویروس آنفولانزا بود آنفولانزای خوکی که ریه رو درگیر میکنه و به بستری شدن میکشه و چندنفری هم فوت شدن؛یه روزکه میرفتیم باشگاه حالت زیادخوب نبود و گفتی نمی خوای بری باشگاه؛باباهم فکرکرد میخوای دربری وگفت نه آقا نمیشه همش غیبت کنی؛منم روزقبلش باشمارفته بودم داهات و کلی کار توی خونه داشتم سبزی و پیاز سرخ کردم شب تبت شروع شدو من تاصبح بالاسرت بیداربودم,باباخوابیداما من همش پاشویه میکردم و تبت میرفت روی 39 درجه با تایلوفن هم پایین نمی اومد و شیاف کردمت باز ادامه داشت فرداش که جمعه بود تب لرز داشتی...
30 آذر 1394

روزهای آذری94

سلام به پسر ناز من عزیزدل مادر این روزها کمتر وقت میکنم بیام و از روزمرگیهات برات بگم چون امسال درسهات سخت ترشده و ما فرصت آزاد کمتری داریم جونم برات بگه ماه آذر همراه با ماه قمری ماه (محرم و صفر) خداروشکر تموم شد؛الان که دارم برات مینویسم شب اول ربیع الاوله؛وماسه روز تعطیلی روبه مناسبت رحلت حضرت محمد و شهادت امام رضا پشت سر گذاشتیم؛ماه ربیع الاول ماه تو عزیزدلمه که به دنیا اومدی؛کلاس زبانت ترم 6رو با موفقیت و نمره های عالی گذروندی و الان داری میری move1تا شروع کلاس ها یه ده روزی آف هستی. تکواندو رو هم بعدگرفتن کمربند زرد شروع کردی به مبارزه،اما عزیزدلم ...
21 آذر 1394

پاییز رنگی رنگی بوستان ملت...

چه هوایی؛چه طلوعی جاااانم.... باید امروزحواسم باشد... که اگرقاصدکی رادیدم... آرزوهایم را بدهم تابرساند به خدا... به خدایی که خودم میدانم... نه خدایی که برایم از خشم.. نه خدایی که برایم از قهر... نه خدایی که برایم زغضب ساخته اند... به خدایی که خودم میدانم... به خدایی که دلش پروانه است.. وبه مرغان مهاجر هرسال راه را میگوید.. وبه باران گفته است باغها تشنه شدند... وحواسش حتی...به دل نازک شب بو هم هست؛ که مبادا ترک بردارد.. به خدایی که خودم میدانم... چه خدایی...جانم..... زنده یاد سپهری سلام؛سلااااام ...
30 آبان 1394

کمربند زرد تکواندو....

منتظر باش اما معطل نشو... تحمل کن اماتوقف نکن ..... قاطع باش اما لجبازنباش.. صریح باش اما گستاخ نباش... شکست بخور اما دوباره تلاش کن.. اگر چنین کنی بی تردید موفقی.. *از سخنان جین سیمون* سلام به عزیزدل مادر... امیدوارم خوب خوب باشی... بعداز حدودیک ماه و تلاش های زیاد خودت کمربند زرد گرفتی مبارکت باشه عزیزدلم.به امیدروزی که کمربند مشکی بگیری       به امید موفقییت عزیزمن   ...
29 آبان 1394

روز دانش آموز کلاس پنجم1394

سلااااام سلام به دردونه ی عزیزمن روز دانش آموزت مبارک عزیزدل مامان فدات بشه که رسیدی به روز دانش آموز کلاس پنجم... الهی بری دانشگاه فدات شم... امسال نزدیک روز دانش آموز میگفتی بریم شهرقلم کادو بگیرم متاسفانه شب قبلش از باشگاه اومدیم مریض شدی و تا صبح تب کردی؛منم تاصبح کنارت روی تخت خوابیدم و صبح مدرسه نفرستادمت بردمت دکتر،جناب دکترهم یه آمپول نوشت اونجا زدی باباهم که اداره بود میگفتی نمیزنم بابا تلفنی باهات حرف زد ؛خلاصه با هزار مکافات آمپول رو زدی؛حالت بهترشد غروب هم رفتی کلاس زبان،روز بعدش بردیمت شهرقلم خرید کردی؛اماباز جمعه سردردو تب داشتی؛تشخیص من...
15 آبان 1394

محرم94....

برایت اینگونہ آرزو کردم: آن زمان ڪہ درمحشر، خدا بگوید چہ داشتے حسین سربلند ڪند و بگوید! حساب شد مهمان من است... سلااااام سلام به پسر ناز خودم... الهی که هرجاهستی تنت سالم و دلت خندان باشه بعدازمدتی اومدم تا حال و هوای این روزهارو برات تعریف کنم؛حدود یک ماهی از سال تحصیلی میگذره و شماهم داری تمام تلاشت رو میکنی؛خدارو شکر معلمت آقای حسینی خیلی بهت علاقه داره؛آخه شماهم تو کلاس بهترینی همش پای تابلو هستی و داری رقابت میکنی,اگه یکی از بچه ها اذیتت کنن آقای حسینی میگه حنان منو اذیت نکنین ها...!! واما حال و هوای شهرمون یه جور دیگه ست؛همون هوایی که تو خیلی دوست دا...
2 آبان 1394

حنان به تکواندو میرود..

سلام دردونه ی مامان... الهی فدات بشم که انقد آقاشدی... دلم به بزرگ شدنت خوشه که ببینمت واسه خودت مردی شدی عزیزدلم بعد چهارسال رفتن به ژیمناستیک تصمیم گرفتیم ورزشت رو عوض کنیم و بری تکواندو؛پانزده روزی از مهر گذشته بود که منو بابا بردیمت همون باشگاه چون همش به اونجا علاقه داشتی به خاطر دوستانت ؛برات لباس تهیه کردیم؛ اتفاقا استادت آقای فضیلتی از همکاران قدیمی بابا بود,خداروشکر علاقه نشون دادی و داری ادامه میدی,الان میبینم باید زودتر میفرستادمت ورزش رزمی و عقب افتادی. ان شاالله با تلاش خودت پیشرفت میکنی. چندتا عکس درادامه واما پسر سیب زمی...
30 مهر 1394

تولد چهارسالگی محمدطاهاجون

شکفته شدن گل زیبای وجودت در پرمهرترین ماه سال که مهرش را به شکوفا شدنت مدیون است مبارک باد سلام به عزیزدل مادر امیدوارم همیشه درپناه خداوندبزرگ باشی بازاومدم برات از روزمرگی هات بنویسم ؛مثل هرسال در این روزهای زیبای پاییز رفتیم تولد محمدطاهاجون که به سلامتی 4 ساله شد. خیلی ذوق داشتی واسه رفتن؛اونجاهم انقد انرژی داشتی که همشو تخلیه کردی؛دست عمو و زن عمو درد نکنه که یه روز پرخاطره برامون ساختن, ان شاالله جشن عروسی پسرشون؛بهتره از سخن کم کنیم و بریم سراغ عکس ها؛ پس بریم ادامه....   تولدت مبارک محمدطاهاجون ...
17 مهر 1394

جشنواره ی شنا، استخرروحبخش

زندگی مثل یه فلوته...!! توخالی و پرازسوراخ... اما اگه درست باهاش کارکنی... برات آهنگ های دلنوازی میزنه...!! سلام به پسر ورزشکار خودم آرزومیکنم خوب و سرحال باشی و به خواسته های دلت که به صلاحته برسی.اول مهر رفتی مدرسه بعدش دوروز آخرهفته رو تعطیل بودی که عید قربان هم بود متاسفانه سرماخوردی.میخواستم جمعه ببرمت دکتر دیدم بهتره بری پیش دکترقاهری چون اسپری هم نداشتی و هواکه روبه سردی میره حتما نیازته.شنبه هم رفتی مدرسه گفتی از تمرینات ریاضی عقب میمونم ولی دلم همش مدرسه بود؛از ظهر هرچی زنگ زدممطب اشغال بودآخرش موفق شدم ولی انقدر شلوغ بود که گفت ده شب ب...
4 مهر 1394

اولین روز کلاس پنجم مهر 94

ا ولين روزدبستان، باز گرد‎!‎کودکی ها، شادو خندان بازگرد! درسهاى سال اول ساده بود!آب رابابا به سارا داده بود! درس پند آموزروباه و خروس!رو به مکار رو دزد و چاپلوس! باوجود سوز وسرمای شديد!ريزعلی پيراهن ازتن ميد ريد! تا درون نيمکت جاميشديم! ماپرازتصميم کبرا ميشديم! کاش هرگززنگ تفريحی نبود! جمع بودن بودوتفريقی نبود! کاش ميشد بازکوچک ميشديم! لااقل  يکروزکودک ميشديم . سلام به پسر کلاس پنجمی خودم مامان فدات بشه که دیگه واسه خودت آقا شدی رفتی کلاس پنجم انگاری همین دیروز بودکلاس اول رفتی و کلی گریه میکردی باباهمراهت اومد توی کل...
1 مهر 1394